سرنوشت و تقدیر در شاهنامه ی فردوسی
چنین رفت و این بودنی کار بود
هر یک از داستان های شاهنامه ، نمایش سلطه ی تقدیر بر زندگی انسان و جهان اند و در هیچ یک از آن ها انسان به آزادی دست نمی یابد . بلااستثنا این داستان ها به بازی شطرنج می مانند. بخشش و کوشش در این داستان ها ، پیکار با یکدیگر را می آغازد ، اما در فرجام همیشه شاه بخشش ، چیرگی می یابد و شاه کوشش مات و مبهوت بر جای خشکش می زند.
داستان های شاهنامه مثلث هایی را می مانند که ضلع اولشان ، برنامه ریزی بخشش برای قهرمانان و ضلع دومشان کوشش قهرمانان برای رستن از مدار بخشش و سرپیچیدن از انجام کارهای آ ن است اما سرانجام بخشش ، نقشه ی خویش را پیاده می کند و نقطه ای را که خود از آن آغازیده و نخستین ضلع مثلث را با آن رسم کرده است به نقطه ای که قهرمان در انتهای کوشش های عصیان گرانه ی خویش به آن رسیده اند به هم می پیوندد و انسان را در حصاری سه گوش به دام می اندازد.
در حقیقت قهرمانانی که در آغاز بر تقدیر می شورند ، اندک اندک که غبارها می نشیند و آب ها از آسیاب می افتد ، در می یابند که بازیچه بوده اند نه بازیگر. در می یابند که اگرچه به امید آزادی از مدار تقدیر بر گرد خویش به چرخیدن در آمده اند ، سرانجام به جای رسیدن به کام ، در دام افتاده اند:
توسنی کردم ندانستم همی کزکشیدن تنگ تر گردد کمند
اما بر خی بر این اعتقاد هستند که تقدیر در شاهنامه نتیجه ی فعل آدمیان است نه سرنوشت محتوم ِاز قبل رقم خورده و بر این پندارند که : تقدیر در یک نگاه کلی چیزی جز پژواک کردارهای آدمیان به نظر نمی آید اگرچه کلیت مساله ی تقدیر همواره پیچیدگی های عظیم خاص خود را دارد و آن را یکجا و یکسره نمی توان به تجزیه وتحلیل کشید و قواعدی خردپذیر برای آن دست داد ، اما چنان هم نیست که امکان تجزیه ی آن به اجزاء و بحث و تاویل در باب این اجزاء وجود نداشته باشد. در شاهنامه تقدیر و خطای آدمی همواره قرین یکدیگر است . در این میان اگرچه اموری مثل تولد و مرگ در ورای توان آدمی است ، اما یکی از تفاوت های نگرش خردگرایان در این باره این است که به جای آن که در مورد تقدیر بر این گونه عوامل تاکید کنند آن ها را از جمله ی اموری می نگرند که مشترک میان انسان هاست و حال آن که بنای عملکرد انسان رانه بر مشترکات میان انسان ها و یا عوامل جبری ِ زیستی بلکه بر مفترقات یا امور ارادی می گذارند. بنابراین ، جهان انسانی ، قلمرو اراده و انتخاب انسان دانسته می شود. خرد گرایانی چون فردوسی نقطه ی تاکید را به جای آن که برمنشا نادانسته ی تقدیر به مفهوم متافیزیکی آن بگذارند بر اختیار آدمی و آزادی او در تعیین هویت خویش و جهت دادن به حیات انسانی خود می نهند. همین که انسان چگونگی مرگ خویش را با اختیار نام یا ننگ رقم می زند و رستم وار می گوید: « که کردار ماند زما یادگار» و با جاودانه کردن نام خویش غلغله در گنبد افلاک می اندازد حیات جاودانی خویش را در برابر مرگ ِ ناگزیر جـسمانی تـضمین می کند و معنای « هـستی داری » transcendence) ) نیز در همین آزادی و انتخاب اوست.
اما به حقیقت آن گونه به نظر می آید که فردوسی بر آن است که یک سلسله اتفاقات مهم ، تنها به دست تقدیر رقم خورده و اراده و خرد انسان در برابر آن عاجز است. و گویی باید به قضای آمده رضا دهد و حتی می توان به جرات گفت که درون مایه ی مشترک داستان های شاهنامه این است :
بکوشیم و از کوشش ما چه سود کز آغاز بود آن چه بایست بود
شاهنامه می خواهد این حقیقت تلخ را بازگو کند که تمام کوشش های آدمیان بر این کره ی خاکی از قوه به فعل در آوردن اراده ی کیهانی و بالمآل الهی است.
چون این درون مایه اصــلی ترین درون مایه ی شاهنامه است، به چــند نمونه از آن اشــاره
می کنیم :
1- داستان ضحاک از وقتی که مرداس پدر خویش را به تحریک شیطان می کشد تا وقتی که به دست فریدون گرفتار می آید و سروش سر می رسد و او را از کشته شدن می رهاند ، همه بازی های تقدیر است.
2- زال خطاب به سام ، هنگامی که می خواهد موافقت وی را با پیوند خویش با رودابه جلب کند ، می گوید:
کس از داد یزدان نیابد گریغ وگرچه بپرد بر آید به میغ
3- تمامت داستان سهراب ، نمایشگر نقش تقدیر است. از همان ازدواج مادرش ، تهمینه با رستم تا کشته شدن بر دست پدر. به طوری که خود به پدر می گوید :
از این خویشتن کشتن اکنون چه سود چنین رفت و این بودنی کار بود
در این داستان ژنده رزم ، کسی که تهمینه وی را برای رهنمونی و شناساندن پدر به او همراه سهراب کرده است ، در شبی که رستم در کار سهراب به دژ سپید می رود، بر دست او کشته می شود و بدین ترتیب تقدیر، اولین مرحله از توطئه ی خویش را که از میان بردن امکان وقوع شناسایی میان پدر و پسر است به مرحله ی اجرا می گذارد.
تقدیر با تمام کوشش هایی که سهراب در جهت شناسایی پدر از خود نشان می دهد ، هجیر را از شناساندن رستم به وی باز می دارد.
4- رستم به هنگام رویارویی با سهراب با آن که او از نمود کار و هیبت خویش ، حدس زده است که باید رستم باشد ، از ابراز هویت خویش امتناع می ورزد و در پاسخ سهراب که می پرسد: من گمان دارم که تو رستم باشی ، می گوید: من چاکری از چاکران اویم.
5- در دومین پیکار ، مهربانی های سهراب و کوشش شناسایی پدر با اصرار رستم در انکار هویت خویش ناکام می ماند.
6- وقتی سهراب رستم را برزمین می زند ، رستم به نیرنگ از چنگ او خلاصی می یابد و به فرمان تقدیر سهراب کشنده ی خویش را رها می کند تا در نبردی دیگر وی را از پای در آورد که فروسی برای این کار ِسهراب سه دلیل می شمارد:
دلیر جوان سر به گفتار پیر بداد و ببود این سخن دل پذیر
یکی از دلی و دوم از زمان سوم از جوانمردیش بی گمان
البته زمان دل او را به این کار راضی کرده و با برانگیختن منش جوانمردی وی ، او را به این گذشت استثنایی رهنمون آمده است.
7- سهراب خود در واپسین دم زندگانی پدر را تبرئه می کند و می گوید : این تقدیر بود که به جای این که کودکی خویش را با همالان به بازی در کوی و برزن سپری کنم ، به میدان جنگ آورد و رویاروی پدر ایستانید.
8- آخرین بخش توطئه ی تقدیر در داستان سهراب وقتی پیاده می شود که کوشش رستم در فراهم آوردن نوشدارو بی نتیجه می ماند. تقدیر کاووس را برآن می دارد تا از دادن نوشدارو به گودرز ، فرستاده ی رستم خودداری ورزد. وقتی هم که رستم خود به فکر رفتن به نزد کاووس می افتد ، دیگر دیر شده است . رستم در کار رفتن است که خبر مرگ فرزند به او می رسد.
وقتی داستان سهراب را می خوانیم کار به آن جا می کشد که از خود می پرسیم : راستی چرا با شناختی که رستم از خلق و خوی کاووس داشت چرا از اول خود برای گرفتن نوشدارو نرفت و گودرز را فرستاد و وقت را با گسیل کردن وی تلف کرد؟ چرا از سیمرغ یاری نخواست تا تهی گاه سهراب را چون تهیگاه رودابه بهبود بخشد؟ اما حقیقت این است که حماسه پرداز می خواهد بگوید: تقدیر ، آدمی را بی چشم و گوش و بی دست و پا می کند.
9- سیاوش تصمیم به ساختن شهری در مقرّ فرمانروایی خویش در چین می گیرد. ستاره شناسان انجام این کار را شوم می دانند اما سیاوش سرانجام ، « سیاوش گرد » را پی می افکند . شکوه و جلال همین شهر است که فتنه گری های گرسیوز را باعث می آید و سرانجام در پی این تفتین هاست که سیاوش ، جان خود را می بازد و به فرمان افراسیاب سر او در تشت از تن جدا می شود.
فردوسی در داستان رستم و اسفندیار با استادی تمام کوشیده است تا مخاطب خویش را متوجه نقش آفرینی تقدیر کند. چنان که بیش از نیمی از ابیات این منظومه ، لابه های رستم و اندرزهای او به اسفندیار است تا مگراو را از پیکار با خویش سرد کند اما تقدیر ، چشم اسفندیار را پیش از آن که با تیر گز تهمتن بسته شود ، بسته است. پیش از همه کتایون ، مادرش از او می خواهد از سر رفتن به زابلستان در گذرد. بهمن پسرش نیز می کوشد تا وی را از درگیر شدن با جهان پهلوان باز دارد. پشوتن ، پیاپی به او اندرز می دهد اما هیچ یک کارگر نمی افتد و سرانجام دست تقدیر با پنج انگشت گشتاسپ ، جاماسب، زال ، رستم و سیمرغ از آستین بیرون می آید و گلوی او را می فشارد.
وقتی اسفندیار که به تیر گزین رستم از پای در افتاده است به هوش می آید و می گوید : سرنوشت من این بود . یاران بدانید که رستم مرا به مردی نکشت که به این تیر جادویی با هم داستانی زال و سیمرغ بدین کار توفیق یافت:
زمانه بیازید چنگال تیز نبد ز او مرا روزگار گریز
رستم سخنان اسفندیار راتایید می کند و می گوید : زمان وی رسیده بود و گرنه من چنین چاره ای نمی توانستم اندیشید.
10- چون اسفندیار تربیت بهمن را به هنگام مرگ به به رستم وامی گذارد ، زواره وی را از این کار بر حذر می دارد و می گوید : اگر این کودک به زاد بر آید ، به کین پدر سیستان را به باد خواهد داد. رستم پذیرفتار نمی آید و بهمن چون به پادشاهی می رسد به کین خواهی پدر ، کمر بر می بندد و به زابلستان تاختن می آورد و آن سرزمین را به تاراج می دهد. فرامرز پس از وقوع حادثه به یاد اندرز برادرانه ی زواره می افتد و اندوه می خورد.
11- در داستان رستم و شغاد، تقدیر نقشی آشکار دارد . وقتی رخش از رفتن به سوی گرگسار خودداری می کند ، در حقیقت تقدیر می خواهد رستم را از آینده ی شوم بیاگاهاند . اما می دانیم رستم رخش را با تازیانه به پیش می راند و خود به دست خویش، کشتن خود را باعث می آید.
در شاهنامه تقدیر در دو چهره ی به ظاهر متفاوت جلوه گری می کند . گاه ماسک سپهر برین ، چرخ گوژپشت ، چرخ گردون، هفت گرد و آسمان را برچهره دارد و از چیرگی کیهان بر سرنوشت زمینیان گرانبار است که ما از آن به تقدیر کیهانی یاد می کنیم و گاه مستقیماَ از اراده ی خداوند ناشی می شودکه از آن به تقدیر الهی تعبیر می شود. تقدیر نخستین این ویزگی را دارد که شاعر می تواند بر آن بشورد ، از بیداد آن به فریاد آید و دست کم آن را تهی مغز و نامهربان به شمار آورد اما درباره ی تقدیر پسین همه جا چاره، تسلیم و ادب ، تمکین است.
فردوسی در شاهنامه میان دو قطب کیهانی و الهی تقدیر سرگردان است. گاهی به تقدیر به چشم نیرنگ ستارگان و چشم بندی آسمان می نگرد و گاه آن را بی واسطه به اراده ی خداوند جهان می پیوندد. او همواره در جستجوی راه چاره ای است تا خود را از این تضاد درونی که چون خوره جان و روان وی را می فرساید ، برهاند. در پایان داستان پادشاهی اسکندر ، بهتر از همه جا کوشش خویش را در حل این تضاد ِ جان فرسا آشکار ساخته است.
فردوسی در این نقطه ی عطف شاهنامه از چرخ بلند ، گلایه سر می کند و از این که او را پیر کرده است شکایت دارد . او چرخ را بی وفا ، بی خرد و تاریک رای می خواند و حتی آرزو می کند که کاش از مادر نمی زاد.پس از آن که او. را بیم می دهد که فردای قیامت از جفای تو داوری به نزدیک خداوند خواهم برد تا او داد مرا از تو بستاند. چرخ سخنان شاعر را می شنود و پاسخ می دهد : من هیچ کاره ام و تو از من در هر زمینه ای برتری. هر کار که از من و تو سر می زند به فرمان و خواست اوست:
بدین هر چه گفتی مرا راه نیست خـور و ماه زین دانش آگاه نـیست
از آن خواه راهت که راه آفرید شب و روز و خورشید و ماه آفرید
یکی آن که هستیش را راز نیست به کاریــش فرجام و آغاز نیــست
باری وجود سر نوشت بزرگ ترین رازی است که تا کنون آدمیان به کشف آن نایل نیامده اند. این ، راز ِ رازهاست. هرچه معرفت آدمی افزونی گیرد بیشتر به اسارت خویش پی خواهد برد. به یاد بیاوریم که تا پیش از کشف قوانین توارث آدم ها هرگز باور نمی کردند که با این گستردگی و پیچاپیچی به اجداد خویش وابسته اند .
بحث در باب این پندار را با این سخن بوذرجمهر به پایان می بریم:
میاسای زآموختن یک زمان ز دانش میفکن دل اندر گمان
چو گویی که نام خرد توختم همــه هر چه بایــستم آموختم
یکی نغز بازی کند روزگار که بنــشاندت پیش آمـــوزگار
فهرست منابع و مآخذ
- از رنگ گل تا رنج خار ، سرامی ، قدمعلی ، تهران ، انتشارات علمی و فرهنگی ، چاپ اول 1368
- حماسه ی رستم و اسفندیار، رستگار فسایی ، منصور ، تهران ، انتشارات جامی ، چاپ اول 1374
- در آمدی بر اندیشه و هنر فردوسی ، حمیدیان ، سعید ، تهران ، انتشارات ناهید ، چاپ دوم 1383
- سیمای رستم در شاهنامه ، ستوده ، غلامرضا، تهران ، انتشارات دانشگاه تهران، چاپ اول 1369
- شاهنامه ، فردوسی ، ابو القاسم، تهران ، نشر پیمان ، چاپ اول 1379
- غمنامه ی رستم و سهراب ، شعار ، جعفر ، تهران ، نشر قطره ، چاپ هفدهم 1376
- نامه ی باستان، کزازی ، میرجلال الدین ، تهران ، انتشارات سمت ، چاپ پنجم 1385