تبليغاتX
حفاظ سبز پیچک ها

حفاظ سبز پیچک ها

گلگشتی در ادب پارسی

سرنوشت و تقدیر در شاهنامه ی فردوسی

 

چنین رفت و این بودنی کار بود             

هر یک از داستان های شاهنامه ، نمایش سلطه ی تقدیر بر زندگی انسان و جهان اند و در هیچ یک از آن ها انسان به آزادی دست نمی یابد . بلااستثنا این داستان ها به بازی شطرنج می مانند. بخشش و کوشش در این داستان ها ، پیکار با یکدیگر را می آغازد ، اما در فرجام همیشه شاه بخشش ، چیرگی می یابد  و شاه کوشش مات و مبهوت بر جای خشکش می زند.

داستان های شاهنامه مثلث هایی را می مانند که ضلع اولشان ، برنامه ریزی بخشش برای قهرمانان و ضلع  دومشان کوشش قهرمانان برای رستن از مدار بخشش و سرپیچیدن از انجام کارهای آ ن است اما سرانجام بخشش ، نقشه ی خویش را پیاده می کند و نقطه ای را که خود از آن آغازیده و نخستین ضلع مثلث را با آن رسم کرده است به نقطه ای که قهرمان در انتهای کوشش های عصیان گرانه ی خویش به آن رسیده اند به هم می پیوندد و انسان را در حصاری سه گوش به دام می اندازد.

در حقیقت قهرمانانی که در آغاز بر تقدیر می شورند ، اندک اندک که غبارها می نشیند و آب ها از آسیاب می افتد ، در می یابند که بازیچه بوده اند نه بازیگر. در می یابند که اگرچه به امید آزادی از مدار تقدیر بر گرد خویش به چرخیدن در آمده اند ، سرانجام به جای رسیدن به کام ، در دام افتاده اند:

    توسنی کردم ندانستم همی                                   کزکشیدن تنگ تر گردد کمند

اما بر خی بر این اعتقاد هستند که تقدیر در شاهنامه نتیجه ی فعل آدمیان است نه سرنوشت محتوم ِاز قبل رقم خورده و بر این پندارند که : تقدیر در یک نگاه کلی چیزی جز پژواک کردارهای آدمیان به نظر نمی آید اگرچه کلیت مساله ی تقدیر همواره پیچیدگی های عظیم خاص خود را دارد و آن را یکجا و یکسره نمی توان به تجزیه  وتحلیل کشید و قواعدی خردپذیر برای آن دست داد ، اما چنان هم نیست که امکان تجزیه ی  آن به اجزاء و بحث و تاویل در باب این اجزاء وجود نداشته باشد. در شاهنامه تقدیر و خطای آدمی همواره قرین یکدیگر است . در این میان اگرچه اموری مثل تولد و مرگ در ورای توان آدمی است ، اما یکی از تفاوت های نگرش خردگرایان در این باره این است که به جای آن که در مورد تقدیر بر این گونه عوامل تاکید کنند آن ها را از جمله ی اموری می نگرند که مشترک میان انسان هاست و حال آن که بنای عملکرد انسان رانه بر مشترکات میان انسان ها و یا عوامل جبری ِ زیستی بلکه بر مفترقات یا امور ارادی می گذارند. بنابراین ، جهان انسانی ، قلمرو اراده و انتخاب انسان دانسته می شود. خرد گرایانی چون فردوسی نقطه ی تاکید را به جای آن که برمنشا نادانسته ی تقدیر به مفهوم متافیزیکی آن بگذارند بر اختیار آدمی و آزادی او در تعیین هویت خویش و جهت دادن به حیات انسانی خود می نهند. همین که انسان چگونگی مرگ خویش را با اختیار نام یا ننگ رقم می زند و رستم وار می گوید: « که کردار ماند زما یادگار» و با جاودانه کردن نام خویش غلغله در گنبد افلاک می اندازد حیات جاودانی خویش را در برابر مرگ ِ ناگزیر جـسمانی تـضمین می کند و معنای « هـستی داری »  transcendence) ) نیز در همین آزادی و انتخاب اوست.

اما به حقیقت آن گونه به نظر می آید که فردوسی بر آن است که یک سلسله اتفاقات مهم ، تنها به دست تقدیر رقم خورده و اراده و خرد انسان در برابر آن عاجز است. و گویی باید به قضای آمده رضا دهد و حتی می توان به جرات گفت که درون مایه ی مشترک داستان های شاهنامه این است :

   بکوشیم و از کوشش ما چه سود                         کز آغاز بود آن چه بایست بود

شاهنامه می خواهد این حقیقت تلخ را بازگو کند که تمام کوشش های آدمیان بر این کره ی خاکی از قوه به فعل در آوردن اراده ی کیهانی  و بالمآل الهی است.

چون این درون مایه اصــلی ترین درون مایه ی شاهنامه است، به چــند نمونه از آن اشــاره

می کنیم :

1- داستان ضحاک از وقتی که مرداس پدر خویش را به تحریک شیطان می کشد تا وقتی که به دست فریدون گرفتار می آید و سروش سر می رسد و او را از کشته شدن می رهاند ، همه بازی های تقدیر است.

2- زال خطاب به سام ، هنگامی که می خواهد موافقت وی را با پیوند خویش با رودابه جلب کند ، می گوید:

  کس از داد یزدان نیابد گریغ                                    وگرچه بپرد بر آید به میغ

3- تمامت داستان سهراب ، نمایشگر نقش تقدیر است. از همان ازدواج مادرش ، تهمینه با رستم تا کشته شدن بر دست پدر. به طوری که خود به پدر می گوید :

از این خویشتن کشتن اکنون چه سود                       چنین رفت و این بودنی کار بود

در این داستان ژنده رزم ، کسی که تهمینه وی را برای رهنمونی و شناساندن پدر به او همراه سهراب کرده است ، در شبی که رستم در کار سهراب به دژ سپید می رود، بر دست او کشته می شود و بدین ترتیب  تقدیر، اولین مرحله از توطئه ی خویش را که از میان بردن امکان وقوع شناسایی میان پدر و پسر است به مرحله ی اجرا می گذارد.

تقدیر با تمام کوشش هایی که سهراب در جهت شناسایی پدر از خود نشان می دهد ، هجیر را از شناساندن رستم به وی باز می دارد.

4- رستم به هنگام رویارویی با سهراب با آن که او از نمود کار و هیبت خویش ، حدس زده است که باید رستم باشد ، از ابراز هویت خویش امتناع می ورزد و در پاسخ سهراب که می پرسد: من گمان دارم که تو رستم باشی ، می گوید: من چاکری از چاکران اویم.

5- در دومین پیکار ، مهربانی های سهراب و کوشش شناسایی پدر با اصرار رستم در انکار هویت خویش ناکام می ماند.

6- وقتی سهراب رستم را برزمین می زند ، رستم به نیرنگ از چنگ او خلاصی می یابد و به فرمان تقدیر سهراب کشنده ی خویش را رها می کند تا در نبردی دیگر وی را از پای در آورد که  فروسی برای این کار ِسهراب سه دلیل می شمارد:

 دلیر جوان سر به گفتار پیر                                      بداد و ببود این سخن دل پذیر

یکی از دلی و دوم از زمان                                       سوم از جوانمردیش بی گمان

البته زمان دل او را به این کار راضی کرده و با برانگیختن منش جوانمردی وی ، او را به این گذشت استثنایی رهنمون آمده است.

7- سهراب خود در واپسین دم زندگانی پدر را تبرئه می کند و می گوید : این تقدیر بود که به جای این که کودکی خویش را با همالان به بازی در کوی و برزن سپری کنم ، به میدان جنگ آورد و رویاروی پدر ایستانید.

8- آخرین بخش توطئه ی تقدیر در داستان سهراب وقتی پیاده می شود که کوشش رستم در فراهم آوردن نوشدارو بی نتیجه می ماند. تقدیر کاووس را برآن می دارد تا از دادن نوشدارو به گودرز ، فرستاده ی رستم خودداری ورزد. وقتی هم که رستم خود به فکر رفتن به نزد کاووس می افتد ، دیگر دیر شده است . رستم در کار رفتن است که خبر مرگ فرزند به او می رسد.

وقتی داستان سهراب را می خوانیم کار به آن جا می کشد که از خود می پرسیم : راستی چرا با شناختی که رستم از خلق و خوی کاووس داشت چرا از اول خود برای گرفتن نوشدارو نرفت و گودرز را فرستاد و وقت را با گسیل کردن وی تلف کرد؟ چرا از سیمرغ یاری نخواست تا تهی گاه سهراب را چون تهیگاه رودابه بهبود بخشد؟ اما حقیقت این است که حماسه پرداز می خواهد بگوید: تقدیر ، آدمی را بی چشم و گوش و بی دست و پا می کند.

9- سیاوش تصمیم به ساختن شهری در مقرّ فرمانروایی خویش در چین می گیرد. ستاره شناسان انجام این کار را شوم می دانند اما سیاوش سرانجام ، « سیاوش گرد » را پی می افکند . شکوه و جلال همین شهر است که فتنه گری های گرسیوز را باعث می آید و سرانجام در پی این تفتین هاست که سیاوش ، جان خود را می بازد و به فرمان افراسیاب سر او در تشت از تن جدا می شود.

فردوسی در داستان رستم و اسفندیار با استادی تمام کوشیده است تا مخاطب خویش را متوجه نقش آفرینی تقدیر کند. چنان که بیش از نیمی از ابیات این منظومه ،  لابه های رستم و اندرزهای او به اسفندیار است تا مگراو را از پیکار با خویش سرد کند اما تقدیر ، چشم اسفندیار را پیش از آن که با تیر گز تهمتن بسته شود ، بسته است. پیش از همه کتایون ، مادرش از او می خواهد از سر رفتن به زابلستان در گذرد. بهمن پسرش نیز می کوشد تا وی را از درگیر شدن با جهان پهلوان باز دارد. پشوتن ، پیاپی به او اندرز می دهد اما هیچ یک کارگر نمی افتد و سرانجام دست تقدیر با پنج انگشت گشتاسپ ، جاماسب، زال ، رستم و سیمرغ از آستین بیرون می آید و گلوی او را می فشارد.

وقتی اسفندیار که به تیر گزین رستم از پای در افتاده است به هوش می آید و می گوید : سرنوشت من این بود . یاران بدانید که رستم مرا به مردی نکشت که به این تیر جادویی با هم داستانی زال و سیمرغ بدین کار توفیق یافت:

             زمانه بیازید چنگال تیز                                       نبد ز او مرا روزگار گریز

رستم سخنان اسفندیار راتایید می کند و می گوید : زمان وی رسیده بود و گرنه من چنین چاره ای نمی توانستم اندیشید.

10-  چون اسفندیار تربیت بهمن را به هنگام مرگ به به رستم وامی گذارد ، زواره وی را از این کار بر حذر می دارد و می گوید : اگر این کودک به زاد بر آید ، به کین پدر سیستان را به باد خواهد داد. رستم پذیرفتار نمی آید و بهمن چون به پادشاهی می رسد به کین خواهی پدر ، کمر بر می بندد و به زابلستان تاختن می آورد و آن سرزمین را به تاراج می دهد. فرامرز پس از وقوع حادثه به یاد اندرز برادرانه ی زواره می افتد و اندوه می خورد.

11- در داستان رستم و شغاد، تقدیر نقشی آشکار دارد . وقتی رخش از رفتن به سوی گرگسار خودداری می کند ، در حقیقت تقدیر می خواهد رستم را از آینده ی شوم بیاگاهاند . اما می دانیم رستم رخش را با تازیانه به پیش می راند و خود به دست خویش، کشتن خود را باعث می آید.

در شاهنامه تقدیر در دو چهره ی به ظاهر متفاوت جلوه گری می کند . گاه ماسک سپهر برین ، چرخ گوژپشت ، چرخ گردون، هفت گرد و آسمان را برچهره دارد و از چیرگی کیهان بر سرنوشت زمینیان گرانبار است که ما از آن به تقدیر کیهانی یاد می کنیم و گاه مستقیماَ از اراده ی خداوند ناشی می شودکه از آن به تقدیر الهی تعبیر می شود. تقدیر نخستین این ویزگی را دارد که شاعر می تواند بر آن بشورد ، از بیداد آن به فریاد آید و دست کم آن را تهی مغز و نامهربان به شمار آورد اما درباره ی تقدیر پسین همه جا چاره، تسلیم و ادب ، تمکین است.

فردوسی در شاهنامه میان دو قطب کیهانی و الهی تقدیر سرگردان است. گاهی به تقدیر به چشم نیرنگ ستارگان و چشم بندی آسمان می نگرد و گاه آن را بی واسطه به اراده ی خداوند جهان می پیوندد. او همواره در جستجوی راه چاره ای است  تا خود را از این تضاد درونی که چون خوره جان و روان وی را می فرساید ، برهاند. در پایان داستان پادشاهی اسکندر ، بهتر از همه جا کوشش خویش را در حل این تضاد ِ جان فرسا آشکار ساخته است.

فردوسی در این نقطه ی عطف شاهنامه از چرخ بلند ، گلایه سر می کند و از این که او را پیر کرده است شکایت دارد . او چرخ را بی وفا ، بی خرد و تاریک رای می خواند و حتی آرزو می کند که کاش از مادر نمی زاد.پس از آن که او. را بیم می دهد که فردای قیامت از جفای تو داوری به نزدیک خداوند خواهم برد تا او داد مرا از تو بستاند. چرخ سخنان شاعر را می شنود و پاسخ می دهد : من هیچ کاره ام و تو از من در هر زمینه ای برتری. هر کار که از من و تو سر می زند به فرمان و خواست اوست:

بدین هر چه گفتی مرا راه نیست                           خـور و ماه زین دانش آگاه نـیست

از آن خواه راهت که راه آفرید                                شب و روز و خورشید و ماه آفرید

یکی آن که هستیش را راز نیست                           به کاریــش فرجام و آغاز نیــست

باری  وجود سر نوشت بزرگ ترین رازی است که تا کنون آدمیان به کشف آن نایل نیامده اند. این ، راز ِ رازهاست. هرچه معرفت آدمی افزونی گیرد بیشتر به اسارت خویش پی خواهد برد. به یاد بیاوریم که تا پیش از کشف قوانین توارث آدم ها هرگز باور نمی کردند که با این گستردگی و پیچاپیچی به اجداد خویش وابسته اند .

بحث در باب این پندار را با این سخن بوذرجمهر به پایان می بریم:

میاسای زآموختن یک زمان                                      ز دانش میفکن دل اندر گمان

چو گویی که نام خرد توختم                                       همــه هر چه بایــستم آموختم

یکی نغز بازی کند روزگار                                            که بنــشاندت پیش آمـــوزگار

 

 

 

 

                                         

فهرست منابع و مآخذ

 -         از رنگ گل تا رنج خار ، سرامی ، قدمعلی ، تهران ، انتشارات علمی و فرهنگی ، چاپ اول 1368

-          حماسه ی رستم و اسفندیار، رستگار فسایی ، منصور ، تهران ، انتشارات جامی ، چاپ اول 1374

-         در آمدی بر اندیشه و هنر فردوسی ، حمیدیان ، سعید ، تهران ، انتشارات ناهید ، چاپ دوم 1383

-         سیمای رستم در شاهنامه ، ستوده ، غلامرضا، تهران ، انتشارات دانشگاه تهران، چاپ اول 1369

-         شاهنامه ، فردوسی ، ابو القاسم، تهران ، نشر پیمان ، چاپ اول 1379

-         غمنامه ی رستم و سهراب ، شعار ، جعفر ، تهران ، نشر قطره ، چاپ هفدهم 1376

-         نامه ی باستان، کزازی ، میرجلال الدین ، تهران ، انتشارات سمت ، چاپ پنجم 1385

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/02/27ساعت 22:2  توسط مهستی رضایی  | 

سال جدید خجسته باد

نوروز باستانی

خجسته باد


+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/01/01ساعت 9:55  توسط مهستی رضایی  | 

ایوان مدائن در آیینه ی نگاه شاعران

 

ز جمله بناهای تاریخی مشهور ، کاخ و ایوان مدائن است که نامورترین بنای پادشاهان ساسانی بوده است. قصری است که ایرانیان آن را طاق کسری یا ایوان کسری گویند. هنوز ویرانه ی آن در محله ی « اسپانبر » در مداین موجب حیرت سیاحان است. ساختمان این بنا را به خسرو اول نسبت می دهندطاق کسری مقر معمولی شاهنشاه بود. حیرت و اعجاب بینندگان بیشتر به علت عظمت و شکوه و ضخامت اضلاع آن است. مسلمانان پس از فتح تیسفون ، ایوان مداین را برای مسجد اختیار کردندو گویند امیر المومنین ، علی ( ع) در همین ایوان نماز به جا آورد.(فرهنگ معین ، ج5 1378/ ص220)

هر گذرنده و بیننده ای با دیدن این بنای عظیم خواه نا خواه به یاد شکوه و عظمت دیرین آن می افتد  واگر اهل فکرت و تأمّل باشد ، بسیار متأثر می شود . ابن مقفّع هنگام عبور از آن جا با بر زبان آوردن اشعاری از احوص ِشاعرچنین حال و انفعالی داشته است و نیز ابونواس هنگام اقامت در مدائن چنین احساسی د اشته است.

بحتری شاعر عرب و عصر عباسی ( 206- 284ه. ق) نیز درقصیده ی مشهور خود ایوان کسری را به زیبایی توصیف می کند. بسیاری از صاحب نظران بر این عقیده هستند که خاقانی درسرودن قصیده ی ایوان مدائن قطعأ به قصیده ی بحتری نیز توجه داشته است و اساساً بیشترین تاثیر را از او گرفته است. زیرا محتوای شعر خاقانی بسیار به شعر بحتری نزدیک است. وقتی بحتری آن کاخ عظیم را عاری از طراوت و چون جامه های ژولیده و پوسیده می بیند،  بسیار اندوهگین می شود و بر احوال آن اشک می ریزد حتی از مشاهده ی ویرانیش اندوه خود را فراموش می کند . گویی در و دیوار به زبان حال با او سخن می گویند و تصویرهای منقوش بر دیوارها به چشمش چنان زنده و جاندار می نماید که دو دست او با لمس کردنشان اثر حیات را در آن ها می جویدو چنین به نظرش می رسد که ایوان در هم شکسته چون موجودی زنده هنوز در زیر فشار سنگین زمانه ، مقاومت می ورزد.او با یاد آوری دوران جلال و شکوه کاخ و حاکمان ساسانی ،دیدن ویرانیش را برنمی تابد ،بسیارحسرت می خورد  و آن را آیینه ی عبرتی برای همگان معرفی می کند.

این گونه به پیرامون خود نگریستن و از گذشته عبرت گرفتن ، آدمی را به عوالمی می کشاند که برای همگان قابل لمس نیست، عالمی که خاقانی نیز به درستی آن را احساس کرده است و به صورتی زنده و عینی به شعر کشیده است که می تواند احساس عمیق خود را به خوبی به خواننده ی شعرش منتقل کند.

خاقانی این قصیده را در بازگشت از سفر دوم حج به سال 569ه. ق. پرداخته است .

خاقانی ابتدا با دیدن دجله ، او را هم درد خویش می بیند و آن را خمیر مایه ی چند بیتی از شعرش قرار می دهد.

گسستگی سلسله ی انوشیروان ما به یاد « مَلک عادل » می اندازد و زنجیر عدل او که نماد انصاف و دادگری بوده است. حال که دیگر خبری ازآن زنجیر نیست ، دجله نیز از شدت غم با امواج حلقه گونش  او را به بند می کشد. شگفتا کاخ انوشیروان با آن پیشانی برافراخته و متکبر – که به قول بحتری رفعت آن چشم بینندگان را خسته و خیره می کرد- اکنون خویشتن را خاکسار می بیند:

 گوید که تو از خاکی ما خاک توایم اکنون        گامی دو سه بر مانه اشکی دو سه هم بفشان

از نوحه ی جغد الحق ماییم به دردسر            از دیده گــلابی کن ، دردســر ما بنـــشان

در آن جای  شعر خاقانی که از مستی زمین و نوشیدن خون دل انوشیروان از کاسه ی سر هرمزمی گوید، رنگی از اندیشه های خیّامی نیز دیده می شود. زیرا خیّام نیز « کهنه رباط عالم» را « بزمی وامانده از صد جمشید » می انگاشت و قصر بهرام را ، پس از گذشت قرون ، محل بچه کردن آهوان و آرام گرفتن روباهان می دید :

آن قصر که جمشید در او جام گرفت                 آهو بچه کرد و روبه آرام گرفت

بهرام که گور می گرفتی همه عمر                  دیدی که چگونه گور بهرام گرفت      

                                                           ( رباعیات خیام-انتشارات پاکتاب- ص11)

« متنبّی »  ( 303- 353ه. ق. ) شاعر نامور عرب نیز از خسروان قاهر و پیروز گذشته که گنج ها اندوخته اند و عرصه ی زمین از لشکرشان تنگ می نمود ، در گور تنگ سراغ می گرفت. خاقانی هم بر اثر این مشاهدات و تجربه ی بیدار کننده می گوید:

چندین تن جباران کاین خاک فرو خورده ست       این گرسنه چشم آخرهم سیر نشد زایشان

از خون دل طفلان سرخاب رخ آمیزد                 این زال سپید ابرو ، وین مام سیه پستان

 

اما صادق هدایت در کتاب « ترانه های خیّام » معتقد است امکان دارد که خیّام نیز خرابه های تیسفون را دیده باشد که آن را مضمون شعرش قرار داده است :

آن قصر که بر چرخ همی زد پهلو                  بر درگــه او شــهان نهادنــی  رو

دیدیم که بر کنگره اش فاخته ای                    بنشسته همی گفت که : کوکو، کوکو

سپس افزوده : « آیا خاقانی تمام قصیده خود « ایوان مدائن » را از همین رباعی خیّام الهام گرفته است ؟ » ( ترانه های خیام – 1334/ ص58 )

تقدّم زمانی خیام بر خاقانی و بهره گیری مشترک از یک موضوع با محوریّت عبرت گیری می تواند احتمال تاثیر پذیری خاقانی را از این رباعی خیام قوی تر کند.

بی گــمان گروه کثــیری از مسافران و جهانــگردان ، ازآن جمله شــاعران و نویســندگان ، از

تیسفون و بالاخص از برابر ایوان مدائن گذشته اند امّا این که منظره ی غم انگیزآن خاقانی را

چنان متأثر ساخته درخور توجه است و نشانه ی وجدان حسّاس اوست.

قصیده ی ایوان مدائن خاقانی در مقایسه با سایر اشعار از شهرت بیشتری برخوردار است و البته طرفداران بیشتری را به خود مشغول کرده است. این موضوع هم به واسطه ی مضمون کم نظیر آن و هم به سبب زبان وبیان شور انگیز و شکوهمندش است. این شعر خاقانی در حقیقت نموداری است از قدرت تخیّل و نیز چیرگی وی بر زیر و بم زبان فارسی.

خاقانی بر خلاف اکثر قصاید خود که از زبانی خشن  و دشواربهره می گرفت در این شعر در حدّ توان خود از زبانی نرم و زیبا کمک گرفته است و از آرایه های ادبی به نحو معتدلی بهره گرفته و برای القای پیام خود از اشارات تاریخی به خوبی، استفاده کرده است.

قصیده ی ایوان مدائن در آغاز تأثر انگیز است و بعد لحنی حماسی به خود می گیرد و سرانجام به فکرت و عبرت می کشد و در عین حال یک پارچگی و پیوستگی این حالات را به ما منتقل می کند، امّا شاید بتوان گفت که : « شعر محض » نیست یعنی نوعی نمایش سلطه بر سخن و قدرت نظم کلمات نیز در آن دیده می شود. به عبارت دیگر گویی شاعر در برابر آن چه دیده و احساس کرده ، آن چنان بی تاب نشده که خود را فراموش کرده باشد.

اندیشه ی بی اعتباری جهان و عبرت از گذشت و فراز و فرود روزگاران بیش از احساس قومی و ملّی در ذهن شاعر رسوخ داشته و انگیزه ی شعر او بوده است، به خصوص که در سراسر قصیده ی وی قرینه ای که حاکی از تأثری ملّی باشد به نظر نمی رسد.

بناهای شگفت انگیز و عبرت آموز در جهان بسیار و درخور توجّه و تأمّل است که هر یک چگونه بنا شده و در آن ها و بر آن ها چه گذشته است. امّا آیا افراد بشر از این همه آیینه های عبرت و دیگر اوراق کتاب تاریخ که پیش رویشان است عبرت می گیرند؟

 بدیهی است تاریخ گرایی افراط آمیزو فرو رفتن در گذشته و زیستن در گذشته مطلوب نیست بلکه از آن چه بر نوع انسان ، گذشته است ، درس گرفتن و حال و آینده را براساس آن تجربه ها بنا کردن سودمند تواند بود. اگر آرزوی خاقانی و امثال او ،در انتباه بشربر آورده شده بود « هگل » در مقدمه بر« فلسفه ی تاریخ » نمی نوشت : « ملّت ها و فرمانروایان هرگز چیزی از تاریخ نیاموخته اند یا بر پایه ی اصول حاصل از آن عمل نکرده اند!»  و « آلوس هاکسی » نویسنده ی انگلیسی ( 1894- 1963م) نیز نمی نگاشت : « این که آدمیان از درس های تاریخ خیلی چیز فرانمی گیرنند مهم تر از همه ی درس هایی است که تاریخ باید به ما بیاموزد.»

شاید به واسطه ی همین کاستی و نیاز به عبرت گرفتن از کار جهان است که قصیده ی خاقانی

هم چنان جاذبه ی خود را حفظ کرده است. 

          

 

                                

                                             فهرست منابع و مآخذ

 - امامی ، نصرالله، ارمغان صبح ( گزیده اشعار خاقانی ) ، چاپ اول ، تهران ، انتشارات جامی ، 1375

 - برقوقی ، عبدارحمن ، دیوان متنبّی ، چاپ سوم ، بیروت ، 1938

 - سجادی ، ضیاءالدین ،دیوان خاقانی شروانی ، چاپ هشتم ، تهران ، انتشارات زوار ، 1385

 - فرزاد ، عبدالحسین ، تاریخ ادبیات عرب ، چاپ دوم ، تهران ، انتشارات سخن ، 1377

 - فروغی ، محمد علی ، رباعیات خیّام ، چاپ اول ، تهران ، انتشارات پاکتاب ، 1385

 - معین ، محمد ، فرهنگ فارسی ، ج5 ، چاپ سیزدهم،  انتشارات امیرکبیر ، 1378

 -  یوسفی ، غلامحسین ، چشمه روشن ، چاپ یازدهم ، انتشارات علمی ، 1386

 

+ نوشته شده در  جمعه 1389/12/27ساعت 10:57  توسط مهستی رضایی  | 

معرفی شعر سپید

                            

 

- شعر سپید از انواع قالب های شعر نو محسوب می شود. قالب های شعر نو عبارتند از: شکل نیمایی (آزاد) ،  موج نو و شکل سپید.

شکل نیمایی که بدان شعر آزاد نیز گویند، شعری است با وزن عروضی ولی مصراع های آن مانند شعر سنتی محدود به دو ،سه و چهار رکن نیست و می تواند کمتر از دو رکن و بیشتر از چهار رکن باشد.

قافیه در طرز نیمایی جای منظم و مشخص ندارد. نیما در مورد جایگاه قافیه معتقد است که قافیه در شعر آزاد حکم استخوان و ستون را دارد که به شعر قوام می بخشد و وجود آن را برای  شعر

الزامی می داند.

نیما یوشیج ، مهدی اخوان ثالث، فروغ فرخزاد و سهراب سپهری از بزرگ ترین شاعران این شکل شعری هستند:

 

و این منم

زنی تنها

در آستانه ی فصلی سرد

در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین

ویأس ساده و غمناک آسمان

وناتوانی این دست های سیمانی.

                                                                   (فروغ فرخزاد)

- شعر موج نو؛ شعری است که نه تنها وزن عروضی ندارد بلکه آهنگ و موسیقی آن نیز آشکار نیست. در حقیقت منطق غیر نثری آن ، آرایه های ادبی و زبان شعری بدان آهنگی معنوی بخشیده است . نمونه های این شعر را در اشعار احمد رضا احمدی می توان  دید:

 

قلب تو هوا را گرم می کند

در هوای گرم

عشق ما تعارف پنیر بود و

قناعت به نگاه در چاه آب.

 

- شکل سپید ؛ بر شعری اطلاق می شود که وزن وآهنگ دارد اما وزن آن عروضی نیست. قافیه در این شعر جای ثابتی ندارداما شاعر به اقتضای مقال می تواند آن را در شعرش به کار برد که این خود باعث ایجاد موسیقی در شعر می شود.

برخی بر این گمان هستند که قالب هایی چون شعر سپید و موج نو را نمی توان به عنوان شعر معرفی کرد بلکه بیشتر به قطعه ی ادبی مانند هستند اما باید دانست که فارغ از شعر موج نو که در عصر ما کمتر از آن استقبال شده و کم کم از عرصه ی شعر رخت بر می بندد ،باید اذعان کرد که شعر سپید در حال حاضر جایگاه ویژه ای در میان ادب دوستان داردو باید اقرار کرد که رشد وتعالی  شعر سپید تا حد زیادی مدیون احمد شاملو ( متخلص به ا. بامداد ) یکه تاز عرصه ی شعر سپید است.

احمد شاملو باسابقه ایی طولانی در سرودن شعر سپید وبا مدد گرفتن از شعر ترجمه و کنار هم قرار دادن عنا صر شعری و بهره گیری از زبان خاص شعری که اورا صاحب سبکی شخصی کرده ، توانسته  این شعر را به نحو بارزی به تکامل برساند.

به طور کلی می توان عناصر شعر سپید را که همانا علل اصلی نزدیک شدن شعر سپید به جوهر شعری دانست ازین قرار برشمرد:

 

الف. موسیقی لفظی

شاعر شعر سپید با استفاده از شگردهای خاص موسیقی لفظی چون واج آرایی، تکرار ، اشتقاق و... می تواند در ایجاد زیبایی صوری شعر، نقش ارزنده ایی ایفا کند:

 «من از سکوت سرد ثانیه ها نمی هراسم»

در این شعر تکرار صامت « س» موسیقی لفظی ایجاد کرده است که به زیبایی آن افزوده است.

 

ب. قافیه

یکی دیگر از عواملی که به ایجاد موسقی در شعر سپید کمک می کند به کار بردن قافیه است که هر چـند در شـعر سپید اخـتیاری اسـت اما خود از عوامل زیبایی بخشی این نوع شعر محــــسوب می شود:

 

« میان خورشیدهای همیشه

زیبایی تو لنگری است

نگاهت

شکست ستمگری است

و چشمانت با من گفتند

که فردا روز دیگری است »

                                                                          ( احمد شاملو)

ج. صور خیال

استفاده از آرایه های ادبی چون: تشبیه ، استعاره، تشخیص، تضاد، جناس، پارادوکس، مجاز و... از مهم ترین عوامل آفرینش زیبایی در شعر سپید به شمار می آید.

بسیاری براین باورند که این عنصر شعری ، یعنی بهره گیری از صور خیال است که می تواند خلأ وزن عروضی را پر کند و این شعر را از نثر به شعر برساند.

شاعر با توانایی خاص خود و با تسلط بر صنایع ادبی می تواند زیباترین جملات را خلق کند و خواننده ی خود را مجذوب کلام خویش کند.

باید دانست همین عنصر در شعرهای اروپایی نیز نقش آفرینی می کند و به آن ها ماهیت شعرگونگی می بخشد. پس خود می تواند میزان تبحر و توانایی یک شاعر و از طرفی مقبولیت شعر او را مشخص سازد.

برای تصدیق این موضوع کافی است که نگاهی به اشعار بامداد بیندازیم.آن گاه به راز شکفتگی شعر او پی خواهیم برد که چگونه  او توانسته با استفاده از موسیقی روان و با بهره گیری از صور خیال در حد اعتدال و نیز به کار گیری زبانی خاص ، چگونه خود را به اوج شاعری رسانیده و شعر سپید را جایگاهی بلند بخشیده:

 

 « کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود

و انسان با نخستین درد

در من زندانی ستمگری بود

که به آواز زنجیرش خو نمی کرد

من با نخستین نگاه تو آغاز شدم»

                                                                     ( ا. بامداد  )

 

 

د. عاطفه

یکی از عناصر سازنده ی شعر که کلام را به جوهر شعری بسیار نزدیک می کند ، عنصر عاطفه است . شاعر با چینش مناسب واژگان می تواند به راحتی احساس غم ، شادی ، خشم ، نفرت ، ترحم و... را به خواننده خود انتقال دهد. هر چه توانایی شاعر در گزینش واژگانی که دارای بار عاطفی بیشتری است ، افزون باشد و عین حال بتواند از عناصر خیال به بهترین نحو استفاده کند ، تأثیر گذاری او بر مخاطب به مراتب بیشتر خواهد بود وبدین وسیله می تواند احساسات خود را به شکل بارزی به مخاطب منتقل کند و حتی می تواند افکار و اعتقادات خود را به خواننده ی شعرش القا کند و او را به اندیشه های خویش نزدیک کند.

هـ. زبان

زبان در شعر نقشی ارزنده ایفا می کند.در یک باور کلی آن چه که باعث می شود میان سخن عامیانه و شعر تفاوت قایل شد، همانا زبان شعری است . شاعر با انتخاب کلماتی خاص که دارای بارعاطـفی قوی هستـند و همچنین گزینـش واژگـان خاص عصـر خـود ، سخن خویـش را شـعریت می بخشد .

توانایی شاعر در سرودن شعر زمانی آشکار می شود که بتواند با ابزار زبان ، گیرایی شعرش را بیشتر کند. لازم به ذکر است که برخی بر این اعتقادند که در شعر مقوله ای به نام «مترادف» وجود ندارد و هر کلمه دارای بار معنایی خود است که نمی توان واژه ای دیگر را جایگزین آن کرد.

این موضوع در شعر سپید به وضوح خود را نشان می دهد و شاعر باید به گونه ای دست به انتخاب واژه بزند که هرگز کسی نتواند کلمه ای را جایگزین آن کند زیرا هر کلمه دارای ارزش خاص خود می باشد.

البـته وقتی  بحث زبان شعر می شـود معـمـولاً از پدیــده ای  به نـام «هنـجارگریـزی» هم اسـتـفاده می شود.

هنجار گریزی و برهم زدن نظم دستوری واژگان سخن ما را به شعر نزدیک می کند هرچند امروزه هنجارگریزی افراطی نیز در شعر رایج شده است اما به خاطر داشته باشیم که هر عنصری در حد اعتدال می تواند تاثیر خود را داشته باشد در غیر این صورت جاذبه را به دافعه مبدل می کند.

هم چنین باید خاطر نشان کرد که حتی ابهام نیز در شعر تنها در صورتی ستودنی است که ذهن ما را به کندوکاو وادار کند تا به معنا برسد در غیر این صورت اگر باعث ایجاد تشویش ذهنی و دور شدن از معنا و مقصود شاعر شد، ارزش خود را از دست می دهد.

باری در شعر سپید عناصری دیگر نیز نقش ایفا می کنند که برای جلوگیری از اطاله ی کلام تنها می توان به برخورداری شعر از  پشتوانه ا ی قوی وتفکری عمیق اشاره کرد . هر چه شاعر از تکیه گاه فکری محکم تری در شعرش برخوردار باشد، مقبولیت او و شعرش را دوچندان می کند و شعری که از چنین پشتوانه ای بی بهره باشد ،پوچ بودن شعر وسراینده اش را به صراحت نشان می دهد.

پس بدین سان ما باید اقرار کنیم که سرودن شعر سپید،  کاری سهل و دست یافتنی نیست بلکه کاری بسیار دشوار است که حتی می توان سرودن آن را سخت تر و صعب تر از شعر سنتی دانست زیرا در شعر سپید این شاعر است که با درایت خاص خود عناصری را جایگزین عنصر وزن می کند تا این خلأ را به بهترین شکل ممکن رفع کند .

باری بر این اساس باید خط بطلانی بر تفکر آن ها کشید که می پندارند سرودن شعر سپید، کاری آسان و سهل الوصول است در حالی که واقعیت امر نشان می دهد که این شعر نیز موازین و اصول خاص خود را دارد و بدین ترتیب کسانی که با نوشتن قطعه های ادبی یا نوشته های مشابه آن فـکر می کنــند که شـعر سپیـد گفـته اند در پنداری عـبـث به سـر می برنـد و خیـال خام  در سـرمی پرورانند.

در پایان باید دانست که احمد شاملو،استاد بلامنازع شعر سپید با آگاهی عمیق بر شعر سنتی و وزن عروضی و ادبیات این کهن بوم ،خود با گذراندن تجربه هایی در شعرکلاسیک ،با انتخاب و علاقه ی خود شعر سپید را برای سرودن انتخاب کرده است زیرا بر این باور بوده که او می خواهد «شعر را بسراید  نه اینکه بسازد».

با این بیان شاملو می توان به گفته ی بانو فروغ فرخزاد نیز صحه گذارد که او راز زیبایی شعر را در آن می بیند که همه ی روحیات را اعم از خوشی ها و ناخوشی ها،اضطراب ها و آرامش ها – فارغ از وزن – به خوبی به خواننده منتقل کند وبدین طریق شاعر هر آن چه را که در ضمیر ناخودآگاه خود می گذراند با یک چشم به هم زدن به عرصه ی شعر وارد می کند و برای همین شعر را« هدیه ی خدایان» می داند که با یک بارقه به وجود او و قلم او سرایت می کند.

مع الوصف با برشمردن این توضیحات در باب شعر سپید می توان این نوع شعر را شعری کامل دانست .اما بر خلاف نظر خواجه نصیرالدین طوسی که وزن را یکی از لوازم شعر می داند ، بنابر عقیده ی اکثر صاحب نظران امروز، تنها وجود عاطفه ، خیال و احساس- به صورت قوی و زیبا- برای شعر کافی است که سخن را از کلام عادی به کلامی سحر آمیز مبدل می  سازد تا  دل ها را منقلب  کند و وجود آدمیان را تحت تأثیر قرار  دهد.

 

                                            

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/02/07ساعت 19:50  توسط مهستی رضایی  |